تبليغاتX
روزگار تنهایی من

گر درد نهی بر دل مسکین روا نباشد

            زهی سودا کنی عشق را روا نباشد

دل برون ز کف و این آیینه مستان جو

            مست زنی ز کام و در شکنی روا نباشد

صد شوق که از دیدن دلدار برآمد

            گران بود گر هم نظر نکنی روا نباشد

ای که به عشق زنده نگاه دار من

             گر بمیرانی این شوریده را روا نباشد

به کوی عشاق گذر نباشد ما را

            بخوان ای صنم گر تو نخوانی روا نباشد

از دولت معشوق به سوزان جان را

            چون نسوزد جان ثانی این روا نباشد


نیما

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 11:9 |

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده

بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن

خيره كشي است ما را دارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

برشاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كانرا دوا نباشد

پس من چگونه گويم كين درد رادواكن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن

حضرت مولانا

 


+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 8:38 |

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟

از کجا و ز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،  اما، اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کور و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو دورغ

که فریبی تو فریب

قاصدک! هان ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام آی! کجا رفتی؟ آی ...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابر های همه عالم شب و روز

 در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث


+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 18:53 |

ما در ره عشق تو اسیران بلائیم

                                      کس نیست چنین عاشق بیچاره که مائیم

بر ما نظری کن که در ین شهر غریبیم

                                      بر ما کرمی کن که در این شهر گدائیم

زهدی که نه در کنج مناجات نشینیم

                                      وجدی نه که بر گرد خرابات برآئیم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم

                                     اینجا نه و آنجا نه، چه قومیم و کجائیم

حلاّج وشانیم که از دار نترسیم

                                    مجنون صفاتیم که در عشق خدائیم

ترسیدن ما چونکه هم از بیم و بلا بود

                                     اکنون ز چه ترسیم که در عین بلائیم

ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست

                                     گر سر برود سر تو با کس نگشائیم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

                                     بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم

در یاب دل شمس خدا مفخر تبریز

                                     رحم آر که ما سوخته داغ خدائیم

دیوان شمس

حضرت مولانا


+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 12:38 |

ناتوان، گذشته ام ز کوچه ها،
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه،
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه!

در گریز، از این زمان بی گذشت،
در فغان از این ملال بی زوال،
رانده از بهشت عشق و آرزو،
مانده ام همه غم و همه خیال.

سر نهاده چون اسیر خسته جان،
در کمند روزگار بد سرشت.
رو نهفته چون ستارگان کور،
در غبار کهکشان سرنوشت.

می روم ز دیده ها نهان شوم.
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان می کنم

این زمان، نشسته بی تو، با خدا،
آنکه با تو بود و با خدا نبود.
می کند هوای گریه های تلخ،
آن که خنده از لبش جدا نبود.

بی تو، من  کجا روم؟  کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم،
من مگر ز دست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمی رسد ...!

فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 10:54 |

درون من اشتیاقی عظیم برای عشقی مداوم و پایدار موج می زند. آیا این احساس احمقانه است؟
+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 10:40 |


نگاه خسته ات دنیا را نشانم می دهد
و دست های چروکیده ات معنی عشق را می دهد
نامت آنقدر زیباست
که ماه آسمان می گرید
و آنقدر بزرگ است
که آبها را روان می کند
و کوه را وادار به تعظیم می کند
نردبان محیت را با تو پیمودم
و به عرش عشق رسیدم
عشقی که از آن توست
و به تو پیش کش می کنم.
تو مرحم درد های منی
و آشیانه خوابهای کودکیم
کاش می توانستم زمان را متوقف سازم
و تو را از آن خود سازم
خدایا...!
می خواهم
در آبی ترین ثانیه هایم
و در سبز ترین دقایقم
شور عشق مادری را بر من ارزانی داری
آمین ...!

 

روزگار تنهایی ۲ ساله شد. ۵/۴/۸۵ - ۵/۴/۸۷


+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 22:0 |

خواهم که دگر بارسبکبال شوم،

پرکشم از دل خود ،دگر آزاد شوم،

چون نگه سوی تو آرم فریاد کشم،

جگر از ناله بسوزد و آه کشم.

****

من چه کردم که دهی آزارم!ندامت

          شوق دیدار تو هر لحظه کند دیوانم،

دست بر آسمان آرم فریاد زنم،

که خدایا! من عاشق، به چه ره گام زنم.

***

آتشی سرخ لهیبم می زند،

عقل را چون فریبم می زند.

می زند تا درنوردم سوی تو،

تا کنم محراب گوشه ابروی تو.

من ندیمم نادمم آخر بگو،

با غریبان می زنی آخر سبو؟

***

می زنم من جرعه جرعه نام تو،

تا شود شیرین هر لحظه ام با یاد تو.

می رسد کان آخرین را در کشم،

تا وصالت می رسم پر می کشم.

نیما

خرداد ۸۷

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 20:6 |
 

دیگرم گریه های شبانه نمی دهد تسکینم،

زخمه های سه تارم نیست دوای درد من مسکینم.

ناله و مناجات شب هنگام چه سود،

که کند غوغا این،

                   دیوانه دل زنجیرم.

می زند ناله تلخی مرغ شب بر من زار و غریب،

می کند آسمان غرش سهمگین که رهی داری عجیب.

تنها،

          شب شیدای من

 آن تو است،

                   که در این دام نکند دیگری ام خوار و اسیر.

عکس رخ تو ماه شب تار من است،

          آخر ای ماه کجایی که به فریاد رسی.

زندگی رنج و عذابی ست،

                   نخواهم بی تو.

ای خدا مرگ بده، چون دگرم ماهم نیست.

نیما

اردیبهشت ۸۷

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:38 |
 

الهي! عاجز و سرگردانم، نه آنچه دارم دانم، ونه آنچه دانم دارم.

الهي! اگر بردار كني رواست، مهجور مكن! و اگر به دوزخ فرستي رضاست، از خود دور مكن.

الهي! مكش اين چراغ افروخته را، مسوز اين دل سوخته را.

الهي! هر كه را خواهي بر اندازي، با درويشان در اندازي.

الهي! همه تو، ما هيچ، سخن اين است، بر خود مپيچ.

الهي! گفتي كريمم، اميد بدان تمام است، تا كرم تو در ميان است، نا اميدي حرام است.

الهي! طاعت فرمودي، توفيق باز داشتي، و از معصيت منع كردي، بر آن داشتي، اي دير خشم زود آشتي، آخر مرا در فراق بگذاشتي.

الهي! اگر نه امانت را امينم، آن زمان كه امانت را مي نهادي دانستم كه چنينم.

الهي! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهر ها سر آمد.

الهي! من كيم كه تو را خواهم؟ چون من از قيمت خويش آگاهم.

الهي! به حق آن كه ترا هيچ حاجت نيست، رحمت كن بر آن كه او را هيچ حجت نيست.

الهي! نيستي همه را مصيبت است و مرا غنيمت. بلا از دوست عطاست، و از بلا ناليدن خطاست.

 

************************************************************

 

دوستان عزیزم چند نکته:

۱- امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من هست چون یکی از دوستان منو بهترین دوست خودش دونسته که باعث افتخاره منه اسم این دوست گلم نازنین (آبی آرام) که از ته قلب براش آرزوی شادی و موفقیت و دارم.

۲- این دوست من در یه بازی شرکت داده که به ظاهر آسونه ولی از پس این کلمه شش حرفی نمیشه براومد.

۳- من باید از تمامی دوستان به خاطر دیکردی که داشتم در رفتن به وبلاگ این عزیزان عذر خواهی مفصل داشته باشم و شرمنده.

۴- قوانین این بازی به این ترتیبه:

 عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)
 به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید
 پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید. 
به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید

 

* نازنین (آبی آرام)

* گویا

* گلناز (آبی - خاکستری - سیاه)

* فرشته (من و دل خودم)

* همیشه بارانی

* رها (وخدایی که در این نزدیکیست)

البته کار سختی بود

امید وارم کسانی که اسمشون نیست منو ببخشند

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:31 |