تبليغاتX
روزگار تنهایی من


دگر باره دلم باز بی قرار است               دلی سرگشته و باز در فرار است

مقیم آن خراباتم که آخر                      که چشمانت در آن آب حیات است

شبانگاهان سحرگاهی ندارد                 غمی بر کنج دل شور و شرار است

بیا مرحم شو ای جان بردل ما               که از حسرتهای دنیا در فغان است

اگر ثانی شود عاشق دگر باز               دلش در تاب و بی تاب بی قرار است


+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 و ساعت 10:56 |
 

به هر سو نظر کنم جمال گلرخ تو بینم

هر جا که تویی باشد منزل در کوی تو بینم

نتوان غیر تو گلی در باغ و گلستانی بینم

ای که بر چین و تاب زلفت محراب عشق بینم

زبان چه گوید که دیده بر حسن و کمال تو بینم

 

نیما(ثانی)

 

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 7:41 |

در دل غم هجران تو شکایت می کند

جگر می سوزد و فغان ز بیداد می کند

 

ثانیه ها خاطرت را  در سینه یاد می کند

مرا در گذر تنهایی عشق استنطاق می کند

 

باران اشک هایم ز دوریت گواهی می کند

سکوت تو مرا در مسلخ عشق قربانی می کند

 

ز هر سو صولت زمانه مرا غارت می کند

بیا که مهرت مرا از این هجوم رهایم می کند

 

نا گفته هایم از اشکی سوخته روایت می کند

باران، غم تنهایی ام را بی رنگ آواز می کند

 

چراغ عمرم بی تو از رهی کوتاه سو سو می کند

شمعی دود می کند عمرم، جانم پیشکش می کند



نیما (ثانی)

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:14 |

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که درین غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‏نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‏ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو


سعدی شیرازی

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در یکشنبه هفتم فروردین 1390 و ساعت 12:26 |

مردان خدا پرده پندار دریدند               یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند       یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند  یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند          قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد   یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند

فریاد، که در رهگذر آدم خاکی            بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همّت طلب از باطن پیران سحرخیز      زیرا که یکی را ز دوعالم طلبیدند

زنهار، مزن دست به دامان گروهی      کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق در آیند به بازار حقیقت         ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه‌نظر غافل ازآن سرو بلند است      کاین جامه به اندازه هرکس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر، فروغی       از دام گه خاک برافلاک پریدند


فروغی بسطامی

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در دوشنبه دوم اسفند 1389 و ساعت 19:28 |

آنکه مرا داد به بیداد تویی

در حرم خاصه اسرار تویی

شور تو اندر دل و ما بیدلان

وای دل و وای دل و وای تویی

از شرر عشق تو این خرقه سوخت

سوخته ما هیمه و آتش تویی

در حرم و دیر کلیسا، کنشت

دیده تو را دید و پسندید تویی

هست تویی نیست تویی مست من

درد من و مرحم این درد توی

من که به عمری همه بر باد بودم

آنکه مرا داد به باد هم تویی

دف زن و نی بزن احساس کن

            وآن همه من نغمه احساس تویی

 دیده به اشکی که ز فرقت بسوخت

            حول و لا گفتیم و این عشق تویی


نیما (ثانی)

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 8:32 |
ایستاده ام در میان ،
پشت پنجره، رو به فضایی ابدی !
فکر کنم، به قداصت ، به سفیدی یک دانه برف!
که چنین رقص کنان می آید؟
تا بگوید:
راز نهانش را از دل ابر...!
****
ایستاده ام در پس پنجره ای !
سرد
با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.
می نگرم ،از پس پنجره، از دور که می بارد برف !
که می آید دوست ...!
****
ایستاده ام
من و یک دانه برف
من و او، خود تنها!
ای عروس فصل ها
از چه می گویی تو در این نقش سفید!!!
+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت 9:13 |

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


 
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


 
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 
 
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت


 
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


--------------------------------------


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 

همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


ه.ا سایه

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 10:4 |
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟



کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من



نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من



ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!



نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من



ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟



ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من


سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در شنبه چهارم دی 1389 و ساعت 15:39 |

آیه آیه های حضرت الله                   فریاد می زند حسین

در میان کعبه احمد مختار                فریاد می زند حسین

مهر و سجاده و محراب و علم           فریاد می زند حسین

در نماز صبح عشق حیدر کرار         فریاد می زند حسین

یاس عطرت در میان درب خانه        فریاد می زند حسین

مجتبی با شرحه شرحه سینه اش       فریاد می زند حسین

زینبت با موی سفید و عطر یاس        فریاد می زند حسین

اکبر شهزاده ات در میان دشنه ها       فریاد می زند حسین

غنچه شش ماه ات با خون                فریاد می زند حسین

در کنار علقمه عباس عشق               فریاد می زند حسین

آب با خجلت خود از فرط عطش        فریاد می زند حسین

کودکی با آه در میان خمیه ای            فریاد می زند حسین

ماه و خوشید و فلک با ناله               فریاد می زند حسین

ثانی می گوید حسین با هردمش         فریاد می زند حسین

عشق تو در خون من با صد نیاز       فریاد می زند حسین


یاحق

نیما (ثانی)

+ نوشته شده توسط نیما هاشمی سجادی در جمعه بیست و ششم آذر 1389 و ساعت 8:36 |