زمانیکه با حسرت 
پرپر شدن گلهای باغچه را می نگرم
دریافتم که بی جهت دنیا را زیبا می بینم
زمانیکه قدمهای رهگذری
سکوت فکرم را می شکند
با خود می گویم
زندگی ثانیه ای است.
هنگامیکه دستهایم قطرات باران را لمس می کند
شعله های آتش را در خود پذیرا می شوم
و هنگامیکه عطر تنها گل کوچه خاطرات در مشامم می پیچد
به یاد نفس های دوست
جانم را که ایثاری از خواستن هاست
بدست باد می سپارم
و در خواهش رویش تک درختی
در تنها ترین لحظه ها
به هیاهوی باران می اندیشم.
نیما
آبان ۸۶