گیسوانت تارهای وجودم
می کشد این رشته های بلند و سیاه مرا تا بینهایت

عشقت پودی است بر تارهای وجودم
هر نقش، هر رنگ، هر صدا از آن توست.

هرگام ، هر قدم بر این تار های بی نهایت
به کدامین راه، به کدامین عشق می کشد مرا؟
که تو می خوانی، که تومی خواهی.

هر دم از نفسهایت چون بادی سهمگین
آشفته می سازد این گیسوان شب های دراز.

در آن آشفتگی از حر هر دم،
هوایی می کند، این پاره، پاره جان را.

پرنیانی خواهم بافت،
از تارهای گیسوانت،
از پودهای عشقت،
نامت بر آن نقش خواهم زد.
و بر پاره پاره جانم خواهم گسترد،
تا تویی را بخواند که سزاواری.