هوای پائیز


باز هم من و این غروب پائیز

با غروب و چشمای خیس

ته دل رنگی گرفته

رنگ زرد و سرخ و آبی ...

باز تو این هوای پائیز

ببرم هرجا که خواهی

من شدم اون رقص برگ و

تو شدی اون باد پائیز!

خسته از رنگ غروبم

تشنه رنگ طلوعم،

به نگاه صبح عشق و

رنگ یک طلوع تازه،

تو طلوع من باش،

طلوع کن نور من

تویی تو خورشید ...!


شراره ها


خورشید خجالتی شده

وقتی که باز پنجره ها

بی تاب میشن

 از گرمی هوای تو

ستاره ها قایم میشن

پشت چشمای ململیت

یواشکی به هم میگن

چه خشگلن چشمای تو

بارون میاد از آسمون

اشکی شده چشمای من

داغی بوسه های تو

تپش دارن تو قلب من

یه دنیا حرف مونده هنوز

از دل من، از دل تو

حیف که ندارم  طاقتی

بارون اشک توی چشمام

ببین چه کردی با دلم

ای ناز گلم، برگ گلم

این شد تمام زندگیم

سرودن از شراره ها ...


غزل زیبا


دوش گفتم غزلی  از آن جلوگاه رویت

صید رخ زیبا کردم از آن زیبایی رویت


تا که پرداختم ثنای رخت ای گل ناز

آسمان غرق آسمان محو تماشای رویت


نقش زدم بر خیال، نقش تو بر سرای دل

تا بشد دل هوایی در هوای دیدار رویت


قسم گفتم به مویت ای زیبا ترین زیبا

که تفعل حافظم شد به آن جمال رویت


به صبح عشاق و غزلی عاشقانه گویم باز

ببین که دل پر می کشد به تمنای رویت


نشد  باز آنچه می خواستم و گفتم در غزل

تا که غوغا کنم در غزل زان زیبایی رویت 


ثانی نه شهریار غزل است و نه رند خرابات

مدعی عشق است و به تمنای وصال رویت


نوای حزین


بنال ای دل که دیگر، مرا آرامشم نیست 

حدیث این سخن لکن با شعر و قلم نیست


خداوندا نشستم من به ره کز باد پاییز

خبر آری از آن زیبا صنم، بادی چرا نیست


ببار ای ابر دیده در خزانم وای بیداد

که از این داد و بیداد توانی در بدن نیست


نماز عشق گذارم به رویت کعبه من

به صد سجده و یک دانه اشکم کعبه ام نیست


چو پژمرد گل نشکفته ام در باغ رویا

از این شکوه چه گویم گلم آخر چرا نیست


زبان در کام بسته ای خدا از رنج پنهان

ببین لبخند و برلب که ذوقی در دلم نیست


نباشد بر دلم یادی از این جور زمانه

بهاری در خزان عشق نیاید جفا نیست


هزاران شکر به درگاهت کنم کافی نباشد

نبخشایی به رحمت این حقیر، آخر روا نیست