نگاه


با هر نگاه شوریده تر می شوم

گویی که در آن ناگفته ای پنهان کرده ای

یا شاید گویی که پاکی چشمانت

تنم را می لرزاند.

برایم بخوان از عمق دیدگانت

که دیگر توان دیدن آنها را ندارم.

با آن نگاه مواجت،

چنان در قلبم جاری شدی،

که خود را از یاد برده ام.

نفسم را برای دیدنت در سینه حبس کرده ام،

چشمانم را برای دیدنت به چالش کشیده ام،

واین بار ثانیه ها لحظه دیدارت را شمارش می کنند ....!


نیما

انتظار


نمی دانی چه احساس غریبی ست،

تنها در این کوچه های شب زده قدم زدن.

می توان انتظار را حس کرد،

آن هنگام که برای رسیدنت؛

چشم به افق بسته ام

اکنون بهار  رسیده

خود را با نامت تزئین کرده

آرایشی از وسعت سبز

به حرمت پاکی ات بر تن کرده

و تو نیستی، نمی دانی!

برای این گران ترین لحظات

برای بودنت

آسمان چه سنگین گریه می کند

وقتی عطر تنت

بهار را نوازش می کند

باد چهره اش را دگرگون می کند.

می دانی؟!

هنوز در انتظارم  ...

دوباره شب می شود

قدم زنان بسوی افق می روم

تا در تو محو شوم ...!


نیما

خیال و تنهایی

 

نشسته ام به گوشه ای پا به دلم گذاشته ام
ماه رخت به قاب دل عکس تو را گذاشته ام

دوان دوان دویده ام در عطش وصال تو
در گذر از خیال تو دل به فنا سپرده ام

روی تو شد کعبه من جلوه نما قبله من
بیا که در نماز عشق سجده بسی گذارده ام

عشق تو می برد ز من عقل مرا به لحظه ای
من به هوای کوی تو از همه کس رمیده ام

 خیال تنهایی من پر شده باز ز نام تو
نام تو بر دفتر عشق به خون دل نگاشته ام

به عرش و آسمان بگو گریه کند به حال من
من به خدا رسیده ام از ته دل گریسته ام

ثانی رسد به کوی تو در گذر از خیال خود
سکوت خود شکسته ام پا به درون کشیده ام

ثانی (نیما)

غرق در تو


با نگاه به آن زلفان مواج
دل را چون قایقی کوچک
بر دریای گیسوانت رها می کنم،
امان که در این دریای پر تلاطم
خود را غرق در چشمانت کرده ام،
می دانی
همه چیز در هم می رود
وقتی تو نگاه می کنی ...!