رقص و بی تابی

به شبنم عشق و باران در آن چشمانت

چه بی تابم می کند رقص گیسوانت


ماه من ببین غربتم را در این شب ها

چه ها می کند آن گرمی بازوانت


نگاه کن رقص پراونه را به گرد شمع

می سوزد و گریه می کند در حرمانت


مرا مستم کن با نگاهت ای گل ناز

تا من زنم بوسه ای بر خاک ایوانت


چو ناز دارد آن حریر آبی گلبرگ

ببین که می برد جانم، مرا به آستانت


تا بسوزد ثانی در شرط عشقبازی تو

به سر دارد وفایی در عهد و پیمانت


روزگار تنهایی

کس ندانست حال من

زین روزگار بی فا

بسته لب از هر سخن

نا گفته از جور و جفا

در فغان آمده ام،

بسته ام لب به سکوت؛

شعر، فریاد من است؛

فریاد، با ذکر خدا.

شده باز دفترِ من،

دفتر تنهاییِ من، 

تا نویسم جمله ایی

زین روزگار منِ تنهایی من ...!


بدون شرح

 

امروز فهمیدم، که عمری آب در هونگ می کوبیدم ...!

 

دل بی تاب

دلم بی عشق تو بی خانمان است به دور چشم تو پروانه سان است

مگیراز من رخ و آن چشم زیبا بیا تا در دلم تاب و توان است

نگاه

در میان آن نگاهی

 که شدم غریق و فانی

گفتم ...

قسمی به ابر و باران 

به نگاه خیس و لرزان

که نشسته ام به حالی

که صدا کنم خدا، خدایی

***

من شدم غرق تمنا

با جمال رخ زیبا 

گفتم ...

شعری از حس غریبم

حسی از حریر مهتاب

تو بشو طنین قلبم

تو که از جنس بلوری

***

شده ام مست و پریشان

با نگاه خیس و گریان

گفتم ...

که خدا تو خود خدایی

تو رفیق عاشقایی

بنویس به لوح قلبم

تو به عشق،

هر آنچه خواهی !