تو

نرود یاد تو زین دل بخدا

تو بمان، تا که شوی همره راه دل من

مانده دل در پس این غربت ها

تو بیا، تا که به قریت برسد این دل من

من که از مهر رخت دل بر آتش دارم

تو کجایی، تا که کنم گل به گلستان دل من

...

 

نیما

ماندگار


عطش بغض به چشمانم زد؛
خواستم بگویم خداحافظ، نشد!
ماندم!
که بودن را با تو بیاموزم؛
رفتن را همه می دانند ...!

نیما

سکوت

 

شاید حزنی در بغض ثانیه بشکند

و اشکی حرمت لحظه با تو بودن را فریاد کند

عطر خاطرت عزیز است

ای عزیز ماندنی

برای من بمان

که عشق، نگهداشتن سکوت است.

 

نیما