غزل یاقوت و یلدا


بدیدم به یلدای بلند زلف سیاهت
گرفتم لعل از آن چشم سیه روی چو ماهت

تفأل می‌زنم بر حافظ و آن شمس تبریز
غزل آوردی ای جان تا بدیدم آن نگاهت

به گلگون چهره‌ات پنهان شده یاقوت و الماس
شدم تسلیم چشم و زلف و آن ماه سپاهت

به خلوت من گزیدم ماه خود طلعت نگارم
به ساقی گفتمی گفتا خدا پشت و پناهت

ندارم حاجتی جز وصل در هجران و حرمان
حلالم کن گرفتم حاجت از چشم سیاهت

به شکرانه عشقت می‌زنم ذکر خدایی
که با چون شور عشقی من گذارم سر به راهت

نیما(ثانی)


پرواز عشق

 

چون به ره دیدم تو را بار سفر ساز کنم
بال در بال پرستو با تو پرواز کنم

غزل عشق سرایم با تو ای مستی گل
زندگی را در نگاهت با تو آغاز کنم

تو همه رازی و من محوه تماشای تو ام
به تمنای تو این قصه ز سر باز کنم

لعل گلرنگ رخت عین نشان زندگیست
 ساغر و ساقی و می را با تو همراز کنم

از پریشان گویی ام حال پریشانم ببین
من که با ساقی این جام دگر ناز کنم

در شمیم عشق تو ثانی بر این آتش بسوخت
گر نفس با تو برآرم نغمه آواز کنم