غزل یاقوت و یلدا
بدیدم به یلدای بلند زلف سیاهت
گرفتم لعل از آن چشم سیه روی چو ماهت
تفأل میزنم بر حافظ و آن شمس تبریز
غزل آوردی ای جان تا بدیدم آن نگاهت
به گلگون چهرهات پنهان شده یاقوت و الماس
شدم تسلیم چشم و زلف و آن ماه سپاهت
به خلوت من گزیدم ماه خود طلعت نگارم
به ساقی گفتمی گفتا خدا پشت و پناهت
ندارم حاجتی جز وصل در هجران و حرمان
حلالم کن گرفتم حاجت از چشم سیاهت
به شکرانه عشقت میزنم ذکر خدایی
که با چون شور عشقی من گذارم سر به راهت
نیما(ثانی)