شعری از سعدی


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیان ست چه حاجت به بیانم


هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه ی خاطر

که به دیدار تو شغل ست و فراغ از دو جهانم


گر چنان ست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم


من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم


گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم


نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم


من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم


درم از دیده چکان ست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم


سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


سعدی


رخسار گل

 

آمد مه زیبای من ساقی بده پیمانه را
آمد که از بن برکند عقل من مستانه را

خورشید من تا بر دمید حسنش رسد در جان من
زیر و زبر بر هم کند حال من دیوانه را

رویش چو با رخسار گل افسون کند در جام می
شوری زند بر عقل من غوغا کند میخانه را

 چشمت بتا افسون‌گر است رسوای رسوایم کند
حالا ببین این چشم تو دامن زند افسانه را

یکه زند رخسار تو ای ماه بی همتای من
در جمع مشتاقان گل آتش زنی پروانه را

ثانی نشسته در غمت تا از در آیی ای صنم
تا با حضور عشق خود عطری دهی این خانه را