خورشید

در جاده ای رو به دشتی سبز

چشم به افق دوخته ام

و در میان نور چشمانت

خورشید را از یاد برده ام.

بتاب خورشیدم 

روشن کن

گرم کن ...!

غروبت چه سنگین است خورشیدم،

وقتی هوای زندگی ام ابریست!

هدیه کن باران را

تازه کن جانم را.

سنگین است غروبت

وقتی سایه ایی بلند

از من بر من حاکم می شود.

و باز تنهایی ...!

غروب است و من،

نشسته ام به خیال،

با تو می گویم،

طلوع کن، طلوع، خورشیدم ...!

که من، سرشار از احساسم ...!


دل شکسته

من برای تو می نویسم

از غروب سرد پائیز

جائی از جنس سکوت و،  هوایی از گریه لبریز!

می نشینم رو به سویی،

رو به سوی آن خدایی،

به دعایی از ته دل می نشینم تا بیایی.

می نویسم روی برگی،

برگی از تبار  تنهایی و غربت،

غصه های این دلم را،

تا نگفته های فردا!

می سپارم به دست باد و این هوای مه گرفته ...!

تو بخوان از  این دل شکسته،

از غباری  که، به روی چهره بسته،

در میان اشک و تردید،

چه به لحظه ها گذشته.


چون رویت بدیدم

 چون رویت بدیدم، به ماه سلام گفتم
چشمانت را دیدم و خورشید را ثنا گفتم
لبخند زدی
 بر دل نشستی، دل را بدرود گفتم
تو نبودی
ابر را بوسیدم، باران را سلام گفتم
لحظه دیدارت خاطره ایست
 بیا که برایت عاشقانه ترین عاشقانه را گفتم.

نیما