دل لرزان
دگر باره دلم باز بی قرار است دلی سرگشته و باز در فرار است
مقیم آن خراباتم که آخر که چشمانت در آن آب حیات است
شبانگاهان سحرگاهی ندارد غمی بر کنج دل شور و شرار است
بیا مرحم شو ای جان بردل ما که از حسرتهای دنیا در فغان است
اگر ثانی شود عاشق دگر باز دلش در تاب و بی تاب بی قرار است
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ ساعت 10:56 توسط ن.ثانی
|