صبح زندگی

صبح است و من در پی دیدار تو
آن هنگام که با هر نگاه
نقشی تازه به تار و پود وجودم میزنی!
نگاه کن که این پود با عشقت آمیخته است و
تار وجودم نغمه ات را ساز می کند.
بزن نقش باران را ،
که این است تمام زندگی ام ...!

بغض دلتنگی

آنقدر دلتنگت شده ام
که بغض بر گلویم سنگینی می کند؛
گاهی اشکی بر چشمم می نشنید،
ولی بغضم نمی شکند ...!
گاهی نامت زمزمه وجودم می شود،
ولی تنهایی ام نمی شکند،
آمدی در خوابم،
 چون کبوتری بربام رویایم،
چقدر دوست دارم این لحظه را
خواستم با تو پر بکشم ...!
پریدی!
خوابم را آشفتی ...!
و من هر شب به شوق دیدن آن رویا
می خوانم ...
" بار غمی که شانه تُهی کرد از او فلک
این زُلف و شانه خواهدم از دوش بر گرفت"

ماه روی

مه دیدمش مه دیدمش چهره پری وش دیدمش
چون ماه نو بر دیده ام وان رخ به گلزار دیدمش

دیدم من آن حوری لقا همچون بتی در کبریا
زلف داده بر رویش چو ماه  حجبی به رخسار دیدمش

بر چشم او دیدم عیان ناز و تنعم ها روان
کز صولت مژگان او  عقل را پریشان دیدمش

دینم برد از کف برون آن مه که دادم دل به او
دل را به سوی زلف او مست و غزل خوان دیدمش

دیدی چه کردی با دلم ای دلستان بی وفا
چون سجده کرد بر روی تو بر رقص آتش دیدمش

با من مدارا کن صنم آخر تویی دلدار من
در چین و تاب زلف تو راهی به منزل دیدمش

قامت ببندم  تا ابد بر قامت رعنای تو 
حالی که بر ثانی نشست قامت بر افلاک دیدمش

واژه ها

به دنبال واژه می گردم، برا ی شعر گفتن

نمی دانم چرا این واژه ها مرا در گیر خود کردن

قلم در دست من، وین خط های ناموزون

چه می خواهد این سپید کاغذ، از من.

ببین  رخسار خسته م  را، که  خو  کردم به تنهایی

بیا بشکن سکوتم را، رهایم کن  مرا از من.

قلم می چرخد و من هم، به هر سو می رود من هم.

میان واژه و تردید سرگردان،

 بیا و خط بکش بر این نوشتارم.

شدم آن واژه ای، در بند ...

که در پاییز می گردم

مرا از بند خود درکش،

بهارم شو در این فصلم ...!

 

تفعل

وضو گرفتم باشبنمی از احساس

نیت کردم ...!

حافظ را  تفعلی بر فالم خواندم ...

دفتر شعرم را باز کردم

تا به نامت تفعلی بزنم

و بخوانم شعری از ته دل

که درآن جایی برای دلتنگی نباشد

نمی دانم، ولی آنقدر مجنون و مستت شده ام

که می خواهم عشق را با نامت بیارایم

چقدر این نام بر چهرات زیباست

وقتیکه می خندی بر دلم جاری می شوی

مرا تا آنسوی عشق می بری

جایی که حضورت برای من چون رنگین کمانی ست

جایی که برای عاشق شدن،

فقط مجنون بودن کافیست

شاید این بار حافظ نامت را زمزمه ای بر شعرش کند.

 

دیار غریب

 

من از دیار غربتم،

مرا به فردا بسپار؛

تا بیارامم در آغوش زمان.

رهایم کن، خسته ام ...!

شعرم چون کهنه کتابی ست غریب

 و چقدر سخت خواهد بود

بی حضورت ورق زدن خاطراتش.

دلی می خواهم به وسعت دریا

 پری برای پرواز،

جایی برای پر کشیدن  

که تو باشی و یک شاخه رز ...

 

انتظار گلبرگ

 

انتظارت را کشیدن چه زیباست!

چه زیباست! لحظه ای که چشم در چشم تو،

ململ نگاهت روحم  را نوازش خواهد کرد.

 می خواهم تو را در آغوش کشم،

و تو مرا با نوازشی از جنس گلبرگ،

در آبشار گیسوانت رها کنی.

 و من در آغوش تو

بی پروا برایت زمزمه کنم

" تو را من چشم در راهم ..."

 

نیما