آتش قلم
قلم را سکوتی در بر گرفته
سنگینی کلام را احساس می کنم
نمی توانم وصف کنم غربت ثانیه های فراموش شده را !
آتشی ست در من ، فرا گرفته این کلبه تنگم را
لهیب می کشد از هر سو، تا قدرتش بر من بیداد کند، آه فریاد!
***
می زنم فریاد،
می کنم بیداد،
کسی بر من توان یاری اش نیست،
چرا آخر کسی بر دردم روا نیست؟!
***
بر فراز کلبه ام ناگاه ابریست
سیاهی می زند در او همه موج
ندایی پر ز خشم، غران چو شیری
به بانگی ز بیداد تا اوج رهایی.
نرم نرمک ز ابر ،
از دل سیاهی،
قطره، قطره های اشکی فرو ریخت !
شعله ها یکی در پس هم
به یکباره قدم پا پس کشیدند.
***
نگاه کن خاطراتی را که در بهت زمان باتو نوشتم،
چگونه شعله ها خاکسترش کرد!
توانی در قلم آخر نگنجد،
بجز نامت دگر دل نیاید،
و باقیست از تو تنها یادگاری،
عکسی نیمه سوخته در شب تنهایی من.
شهریور ۸۶