قطره
قطره ای عشق ز بام آسمان ناگاه بر افتاد،
به صد چرخ و به صد رقص و به صد ناز
رسید بر گل به روی تحفه سبز،
کز آن قطره شکوهی در تن و جانش بر افتاد.
قطره بگرفت دستان آن گل،
و خواهد با صدایی از تب عشق،
کند بیدار این خفته از خواب.
بپرسد پس چرا در خفته ای چند؟
که در دم سر کنی در سینه پنهان؟
گل به لزره با صدای، ترنم هایی از عشق
سری از سینه بر کند،
گل بگفتا از کجایی؟ یا ندایی آسمانی؟
گفت، من قطره ای از عشق بودم
تا رسم بر خود از خود گسستم.
لحظه ای اکنون پیش تو نشستم !
گل خواست تا بر خود برآید.
قطره گفتا وقت تنگ است
در آن ساعت به صد راز از گل جدا شد
در میان آسمانی عشق و آغوش زمین باز
بگفتا: شبانگاهان آنگه سحر شد که دانستم،
فنا شدکس که فهمید،
چرا شبنم ز برگ گل رها شد؟!!!!
نیما
مهر ۸۶