دلتنگی
دلا دلتنگم از این هوای مه گرفته
در آرزوی عشقت، پروانه سان گرفته
در حسرت خیالت، صد عشق شعله ورشد
پروانه ام بسوزاند، عشقت به جان گرفته
سالی ست در فراغت، می پویم کوی و برزن
در هر مکان که بینم، اشکی به دل گرفته
دردا ز فُرغ رویش، من خون فشانم از دل
چون سر به تاب افکند، جان از بدن گرفته
گوید ز گریه بر تاب، راه سفر بربند
خوشتر نباشد اینجا، عقل در بلا گرفته
"اینجاست کسی پنهان، چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده، ایوان من گرفته"
شهد و شکر چه خواهم، چون ماهتابم اینجاست
شب رفته است زین جا، جان را طرب گرفته
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 13:7 توسط ن.ثانی
|