ره عشق
ما در ره عشق تو اسیران بلائیم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که مائیم
بر ما نظری کن که در ین شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گدائیم
زهدی که نه در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآئیم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه، چه قومیم و کجائیم
حلاّج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفاتیم که در عشق خدائیم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم و بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلائیم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشائیم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم
در یاب دل شمس خدا مفخر تبریز
رحم آر که ما سوخته داغ خدائیم
دیوان شمس
حضرت مولانا