روزگار تنهایی من
ماندگار
عطش بغض به چشمانم زد؛
خواستم بگویم خداحافظ، نشد!
ماندم!
که بودن را با تو بیاموزم؛
رفتن را همه می دانند ...!
نیما
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 8:37 توسط ن.ثانی |
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
پیوندهای روزانه
ترس و لرز
تِرِِِنُه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشتههای پیشین
مرداد ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۷
آرشيو
BLOGFA.COM