آمد مه زیبای من ساقی بده پیمانه را
آمد که از بن برکند عقل من مستانه را

خورشید من تا بر دمید حسنش رسد در جان من
زیر و زبر بر هم کند حال من دیوانه را

رویش چو با رخسار گل افسون کند در جام می
شوری زند بر عقل من غوغا کند میخانه را

 چشمت بتا افسون‌گر است رسوای رسوایم کند
حالا ببین این چشم تو دامن زند افسانه را

یکه زند رخسار تو ای ماه بی همتای من
در جمع مشتاقان گل آتش زنی پروانه را

ثانی نشسته در غمت تا از در آیی ای صنم
تا با حضور عشق خود عطری دهی این خانه را