بشکن این سکوت مرگ بار را

که در این خراباتم امیدی نیست

در کویر غم گم کرده راهم

که در آن جاده سرابی بیش نیست

به هر سو که می نگرم

فضایست،

که در وسعت سبزش

شاید، رنگ خدا، دیدار تو باشد.

افسوس ... !

اما می پیمایم این راه به صد عشق.

 

شب کم کم به خلوت تنهائیم را می گشاید

تا دیدارت را با غروب به خورشید بسپارم

 

سرد است و سرما

می شکافد استخوان مرا

دیگر توان راه نیست مرا

پشتم تن کویر را احساس می کند

صدایی می شنوم ، می گردم و

به آسمان نگاه می کنم

و آغوش به سویت باز می کنم

 ولی ... !

یا حق