آنقدر دلتنگت شده ام
که بغض بر گلویم سنگینی می کند؛
گاهی اشکی بر چشمم می نشنید،
ولی بغضم نمی شکند ...!
گاهی نامت زمزمه وجودم می شود،
ولی تنهایی ام نمی شکند،
آمدی در خوابم،
 چون کبوتری بربام رویایم،
چقدر دوست دارم این لحظه را
خواستم با تو پر بکشم ...!
پریدی!
خوابم را آشفتی ...!
و من هر شب به شوق دیدن آن رویا
می خوانم ...
" بار غمی که شانه تُهی کرد از او فلک
این زُلف و شانه خواهدم از دوش بر گرفت"