رخ لیلی
در کنج غمت صولت عشق تو به ما تاخت
دیوانه بکرد آشفته بساخت خانه بر انداخت
دیوانه بکرد آشفته بساخت خانه بر انداخت
مجنون بشدم می طلبم آن روی چو ماهت
با ماه رخش این لیلی من پرده بینداخت
نامت که بر این دفتر شعر جمله جهان است
بین لیلی من در نقش قلم قافیه انداخت
از ساغر چشمت شده ام آن رند غزل گو
مستانه مستانه بگویم که با عشق در انداخت
گر ثانی بگوید به غزل این قصه مستی
شوریده ز سر مستی عشق، در عشق تو دل باخت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:22 توسط ن.ثانی
|