من برای تو می نویسم

از غروب سرد پائیز

جائی از جنس سکوت و،  هوایی از گریه لبریز!

می نشینم رو به سویی،

رو به سوی آن خدایی،

به دعایی از ته دل می نشینم تا بیایی.

می نویسم روی برگی،

برگی از تبار  تنهایی و غربت،

غصه های این دلم را،

تا نگفته های فردا!

می سپارم به دست باد و این هوای مه گرفته ...!

تو بخوان از  این دل شکسته،

از غباری  که، به روی چهره بسته،

در میان اشک و تردید،

چه به لحظه ها گذشته.