خورشید
در جاده ای رو به دشتی سبز
چشم به افق دوخته ام
و در میان نور چشمانت
خورشید را از یاد برده ام.
بتاب خورشیدم
روشن کن
گرم کن ...!
غروبت چه سنگین است خورشیدم،
وقتی هوای زندگی ام ابریست!
هدیه کن باران را
تازه کن جانم را.
سنگین است غروبت
وقتی سایه ایی بلند
از من بر من حاکم می شود.
و باز تنهایی ...!
غروب است و من،
نشسته ام به خیال،
با تو می گویم،
طلوع کن، طلوع، خورشیدم ...!
که من، سرشار از احساسم ...!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 7:56 توسط ن.ثانی
|