نگاه
در میان آن نگاهی
که شدم غریق و فانی
گفتم ...
قسمی به ابر و باران
به نگاه خیس و لرزان
که نشسته ام به حالی
که صدا کنم خدا، خدایی
***
من شدم غرق تمنا
با جمال رخ زیبا
گفتم ...
شعری از حس غریبم
حسی از حریر مهتاب
تو بشو طنین قلبم
تو که از جنس بلوری
***
شده ام مست و پریشان
با نگاه خیس و گریان
گفتم ...
که خدا تو خود خدایی
تو رفیق عاشقایی
بنویس به لوح قلبم
تو به عشق،
هر آنچه خواهی !
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 12:28 توسط ن.ثانی
|