در میان آن نگاهی

 که شدم غریق و فانی

گفتم ...

قسمی به ابر و باران 

به نگاه خیس و لرزان

که نشسته ام به حالی

که صدا کنم خدا، خدایی

***

من شدم غرق تمنا

با جمال رخ زیبا 

گفتم ...

شعری از حس غریبم

حسی از حریر مهتاب

تو بشو طنین قلبم

تو که از جنس بلوری

***

شده ام مست و پریشان

با نگاه خیس و گریان

گفتم ...

که خدا تو خود خدایی

تو رفیق عاشقایی

بنویس به لوح قلبم

تو به عشق،

هر آنچه خواهی !