نوای حزین
بنال ای دل که دیگر، مرا آرامشم نیست
حدیث این سخن لکن با شعر و قلم نیست
خداوندا نشستم من به ره کز باد پاییز
خبر آری از آن زیبا صنم، بادی چرا نیست
ببار ای ابر دیده در خزانم وای بیداد
که از این داد و بیداد توانی در بدن نیست
نماز عشق گذارم به رویت کعبه من
به صد سجده و یک دانه اشکم کعبه ام نیست
چو پژمرد گل نشکفته ام در باغ رویا
از این شکوه چه گویم گلم آخر چرا نیست
زبان در کام بسته ای خدا از رنج پنهان
ببین لبخند و برلب که ذوقی در دلم نیست
نباشد بر دلم یادی از این جور زمانه
بهاری در خزان عشق نیاید جفا نیست
هزاران شکر به درگاهت کنم کافی نباشد
نبخشایی به رحمت این حقیر، آخر روا نیست
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 13:34 توسط ن.ثانی
|