بدیدم به یلدای بلند زلف سیاهت
گرفتم لعل از آن چشم سیه روی چو ماهت

تفأل می‌زنم بر حافظ و آن شمس تبریز
غزل آوردی ای جان تا بدیدم آن نگاهت

به گلگون چهره‌ات پنهان شده یاقوت و الماس
شدم تسلیم چشم و زلف و آن ماه سپاهت

به خلوت من گزیدم ماه خود طلعت نگارم
به ساقی گفتمی گفتا خدا پشت و پناهت

ندارم حاجتی جز وصل در هجران و حرمان
حلالم کن گرفتم حاجت از چشم سیاهت

به شکرانه عشقت می‌زنم ذکر خدایی
که با چون شور عشقی من گذارم سر به راهت

نیما(ثانی)