ستایش سکوت
شب هنگام وقتی سیاهی، سایه می افکند روی زمین
وقتی که خواب چهره می دزد د ز یقین.
مردی از تبار تنهایی
از تبار سکوت، از تبار عشق
می افکند بر این شب قدم.
در کوچه های خلوت شب
لبریز از عشق، با غمی بر دوش
می کشد کوله باری ... !
پرسه می زند، می سراید و می ستاید تو را
به وسعت بی انتهای شب.
در این غبار مه آلود شب
دم می زند به بی کسی
پر می کشد به سوی تو
گم کرده راه به هیچستان
گنگ و سرگردان، می خواند تو را
و این سکوت را ستایش می کند.
یا حق
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 22:6 توسط ن.ثانی
|