تولد
اینک یکسال است؛ و در یکی از گرمترین روزهای تابستان، زمستانی ترین تولد، را جشن می گیریم. تولدی در تنها تریرین دقیقه ها و در غربت ثانیه ها، که اینها در پس هر قیقه پنهان شده و سخت ترین زمان ها را برایم کنار می گذارند.
زمان هایی در پشیمانی و حسرت، زمان هایی در غروب یک روز پائیزی وقتی چمدانی که در آن دلم را به یادگار و عشق را در حضورت پیشکش، محبت را همزبانی و آرزو را سرمایه الهی در پیش تو به امانت گذاشتم؛ و تو قلبت را به من دادی. قلبی که اکنون در دست دیگری ست و چمدانم ... !، و من تنها ماندم، تنها. آری در هر لحظه این زمان ها به دنبالم، به دنبال نشانی از تو تا سراغ چمدان را در پس این چند سال بگیرم. چمدانی که تقدیم زندگی ام به توست. نگو نمیدانی .... !
اکنون که آسمان سقف خانه من است؛ در زیر این چرخ نیلوفری، با کیکی از ابر، شمعی از ستاره و گریه ای از جنس باران جشن می گیرم، تا بدانی هر چه در دنیا دارم از آن توست حتی آن چمدان.
امروز ۵/۴/۸۶ روزگار تنهایی ام یک ساله شد.
