برف
ایستاده ام در میان ،
پشت پنجره، رو به فضایی ابدی !
فکر کنم، به قداصت ، به سفیدی یک دانه برف!
که چنین رقص کنان می آید؟
تا بگوید:
ز کجا آمده ای به کجا خواهی رفت.
****
ایستاده ام در پس پنجره ای !
سرد
با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.
می نگرم ،ز پس پنجره از دور که می بارد برف !
که می آید دوست ...!
****
ایستاده ام
در پشت انتظاری کهنه
در پس دانه ای برف
که حکایت باشد
از کهنه دردی پنهانی
از اشکی هایی نریخته!
نیما
دی۸۶
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 10:15 توسط ن.ثانی
|