ایستاده ام در میان ،

پشت پنجره، رو به فضایی ابدی !

فکر کنم، به قداصت ، به سفیدی یک دانه برف!

که چنین رقص کنان می آید؟

تا بگوید:

ز کجا آمده ای به کجا خواهی رفت.

****

ایستاده ام در پس پنجره ای !

سرد

با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.

می نگرم ،ز پس پنجره از دور که می بارد برف !

که می آید دوست ...!

****

ایستاده ام

در پشت انتظاری کهنه

در پس دانه ای برف

که حکایت باشد

از کهنه دردی پنهانی

از اشکی  هایی نریخته!

نیما

دی۸۶