چون قلم بر بار گیرم، جز نام تو نتوان نوشت

بر دل دیوانهء دیوانه ام، جز روی ماهت نتوان سرشت

 

من شبانگاهان به شوق صد گناه کز دل بر آرم آرزو

در ره میخانه و میخوارگان خواهم کنشت*

 

در نماز صبح و شامم با که گویم راز دل

تا تویی بر دل برآرم خانه ای از نو سرشت

 

گریه ام آب روانست بر دلم داغ فراغ

سجده و سجاده ام رنگین به می خواهم بهشت

 

در خیالم می زند نقشت به صد سوز و گداز

آخر این دیوانه  را عشقت به ناز آورد سرشت

 

می زنم  ره  در گلستان رخت با یکهزار و یک نیاز

تا به مژگانش کشد این بنده را آن نیکو سرشت

 

می زند  زنجیر بر دل حلقه حلقه زلف تو

ثانی* گر چون می خورد باید حکایت از نو نوشت

 

نیما اسفند ۸۶

 

کنشت : معبد یا کلیسا درمسحیت و یهود

ثانی : جسارتاً اگر قابل باشیم تخلص خودم هست( با اجازه از بزرگان شعر و ادب)