ایستاده ام در میان ، پشت پنجره، رو به فضایی ابدی ! فکر کنم، به قداصت ، به سفیدی یک دانه برف! که چنین رقص کنان می آید؟ تا بگوید: راز نهانش را از دل ابر...! **** ایستاده ام در پس پنجره ای ! سرد با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست. می نگرم ،از پس پنجره، از دور که می بارد برف ! که می آید دوست ...! **** ایستاده ام من و یک دانه برف من و او، خود تنها! ای عروس فصل ها از چه می گویی تو در این نقش سفید!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ ساعت 9:13 توسط ن.ثانی
|