نمی دانی چه احساس غریبی ست،

تنها در این کوچه های شب زده قدم زدن.

می توان انتظار را حس کرد،

آن هنگام که برای رسیدنت؛

چشم به افق بسته ام

اکنون بهار  رسیده

خود را با نامت تزئین کرده

آرایشی از وسعت سبز

به حرمت پاکی ات بر تن کرده

و تو نیستی، نمی دانی!

برای این گران ترین لحظات

برای بودنت

آسمان چه سنگین گریه می کند

وقتی عطر تنت

بهار را نوازش می کند

باد چهره اش را دگرگون می کند.

می دانی؟!

هنوز در انتظارم  ...

دوباره شب می شود

قدم زنان بسوی افق می روم

تا در تو محو شوم ...!


نیما