نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


 
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


 
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 
 
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت


 
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


--------------------------------------


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 

همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


ه.ا سایه

تصنیف

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟



کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من



نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من



ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!



نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من



ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟



ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من


سیمین بهبهانی

فریاد حسین

آیه آیه های حضرت الله                   فریاد می زند حسین

در میان کعبه احمد مختار                فریاد می زند حسین

مهر و سجاده و محراب و علم           فریاد می زند حسین

در نماز صبح عشق حیدر کرار         فریاد می زند حسین

یاس عطرت در میان درب خانه        فریاد می زند حسین

مجتبی با شرحه شرحه سینه اش       فریاد می زند حسین

زینبت با موی سفید و عطر یاس        فریاد می زند حسین

اکبر شهزاده ات در میان دشنه ها       فریاد می زند حسین

غنچه شش ماه ات با خون                فریاد می زند حسین

در کنار علقمه عباس عشق               فریاد می زند حسین

آب با خجلت خود از فرط عطش        فریاد می زند حسین

کودکی با آه در میان خمیه ای            فریاد می زند حسین

ماه و خوشید و فلک با ناله               فریاد می زند حسین

ثانی می گوید حسین با هردمش         فریاد می زند حسین

عشق تو در خون من با صد نیاز       فریاد می زند حسین


یاحق

نیما (ثانی)

حسین

 

ماه می گوید حسین با آه می گوید حسین 

آیه آیه حضرت الله می گوید حسین 

یار می گوید حسین دلدار می گوید حسین

در مدینه احمد مختار می گوید حسین 

نار می گوید حسین گلزار می گوید حسین

 شاه مردان حیدر کرار می گوید حسین 

خار می گوید حسین غمخوار می گوید حسین

فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین 

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین

مجتبی با سینه صدچاک می گوید حسین 

خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین

منبر و سجاده و محراب می گوید حسین 

گاه می گوید حسین بیگاه می گوید حسین

شمع و نجم و کهکشان و ماه می گوید حسین 

هوش می گوید حسین مدهوش می گوید حسین

بین خیمه کودکی آواره می گوید حسین 

باده می گوید  حسین دلداده می گوید حسین

بین دشمن اکبر شهزاده می گوید حسین

چاره می گوید حسین بیچاره می گوید حسین

غنچه شش ماهه در گهواره می گوید حسین 

هوت می گوید حسین لاهوت می گوید حسین

ذوالجناح از قتل شه مبهوت می گوید حسین 

شیر می گوید حسین شمشیر می گوید حسین

 در تن شه سنگ و تیر و نیزه می گوید حسین 

حال می گوید حسین گودال می گوید حسین

تازیانه بر تن اطفال می گوید حسین 

ناله می گوید حسین آلاله می گوید حسین

در خرابه دختری با ناله می گوید حسین

يار ميگويد حسين دلدار مي گويد حسين

فاطمه بين در و ديوار مي گويد حسين

ياس مي گويد حسين احساس مي گويد حسين

در كنار علقمه عباس ميگويد حسين

خاك مي گويدحسين افلاك مي گويد حسين

هر كسي كه خورده شير پاك مي گويد حسين

ابر مي گويد حسين ، بي صبر مي گويد حسين

پيکرم حتي ميان قبر مي گويد حسين

زار مي گويد حسين ، غم بار مي گويد حسين

قلب ما با هر تپش صد بار مي گويد حسين

عود مي گويد حسين ، معبود مي گويد حسين

دختري در آتش و در دود مي گويد حسين

نور مي گويد حسين ، عاشور مي گويد حسين

خواهري با پيکري رنجور مي گويد حسين 

ياس مي گويد حسين ، احساس مي گويد حسين

در کنار علقمه عباس مي گويد حسين

یا حق 

غریبانه


وقت است که تنها و غریبانه بگرییم

عقل را گرو آن دل دیوانه ببندیم

 

ترسی ست مرکب  زغم و غربت و هجران

شوریده که باید ره  این خانه بپوییم

 

گر صولت اندوه ز بیداد به ما تاخت

حق یاری رساند که رهش یکباره ببندیم

 

مستیم که از روز ازل راه خرابات ندانیم

باید که بر این بازیچه به عالم بخندیم

 

گر یار نظری از صفت رحمت بر انداخت

شکرانه آن حلقه به اذکار ببندیم

 

گر ثانی ز سر غفلت خود توبه ای بشکست

بخشای به لطف و کرمت محتاج به آنیم


نیما (ثانی)

یاحق

سیب

شعر اول رو حمید مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


 یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

خانه بیداد


دل را تو نگر در طلبت خانه بیداد شد

                  واله و شیدا بشد هر که در این راه شد

سوخته ام عقل و دین من که خراباتیم

                  خانه خرابات را گوشه خم خانه شد

هرنظر از عشق تو تیشه فرهادی است

                  هیچ ندارد به خود شکل خدا داد شد

پیر مغانم بگو در طلب این سخن

                  خاصه را آن که دید محرم اسرار شد؟

رو به سر کوی دوست دست بگیرد سبو

                  هق هق رندانه زن عاقل و فرزانه شد

ثانی اگر مست شد در طلبت پست شد

                  باک نباشد از این هر که در این خانه شد


نیما (ثانی)

عشق یعنی

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در

عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر

عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا

عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق یعنی بگذری از آبرو

عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست

عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای سربلند

عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی تو بسوزانی مرا

عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا

عشق یعنی می پرستم من تو را

عشق یعنی آن نخستین حرفها

عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست

عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان

عشق یعنی آرش و تیر و کمان

یکی هست و هیچ نیست جز او


ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و اصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو


هاتف اصفهانی

راه مستان


گذاشتی آنچه را مستان و رندان می نهند

            در کفت دلدادگان دل را خرمان می دهند

من که از فرغت دوست جان را به لبیک داده ام

            پس چرا آنانکه را این داده اند آن می دهند


نیما (ثانی)