تو
نرود یاد تو زین دل بخدا
تو بمان، تا که شوی همره راه دل من
مانده دل در پس این غربت ها
تو بیا، تا که به قریت برسد این دل من
من که از مهر رخت دل بر آتش دارم
تو کجایی، تا که کنم گل به گلستان دل من
...
نیما
نرود یاد تو زین دل بخدا
تو بمان، تا که شوی همره راه دل من
مانده دل در پس این غربت ها
تو بیا، تا که به قریت برسد این دل من
من که از مهر رخت دل بر آتش دارم
تو کجایی، تا که کنم گل به گلستان دل من
...
نیما
شاید حزنی در بغض ثانیه بشکند
و اشکی حرمت لحظه با تو بودن را فریاد کند
عطر خاطرت عزیز است
ای عزیز ماندنی
برای من بمان
که عشق، نگهداشتن سکوت است.
نیما
دگر باره دلم باز بی قرار است دلی سرگشته و باز در فرار است
مقیم آن خراباتم که آخر که چشمانت در آن آب حیات است
شبانگاهان سحرگاهی ندارد غمی بر کنج دل شور و شرار است
بیا مرحم شو ای جان بردل ما که از حسرتهای دنیا در فغان است
اگر ثانی شود عاشق دگر باز دلش در تاب و بی تاب بی قرار است
به هر سو نظر کنم جمال گلرخ تو بینم
هر جا که تویی باشد منزل در کوی تو بینم
نتوان غیر تو گلی در باغ و گلستانی بینم
ای که بر چین و تاب زلفت محراب عشق بینم
زبان چه گوید که دیده بر حسن و کمال تو بینم
نیما(ثانی)
در دل غم هجران تو شکایت می کند
جگر می سوزد و فغان ز بیداد می کند
ثانیه ها خاطرت را در سینه یاد می کند
مرا در گذر تنهایی عشق استنطاق می کند
باران اشک هایم ز دوریت گواهی می کند
سکوت تو مرا در مسلخ عشق قربانی می کند
ز هر سو صولت زمانه مرا غارت می کند
بیا که مهرت مرا از این هجوم رهایم می کند
نا گفته هایم از اشکی سوخته روایت می کند
باران، غم تنهایی ام را بی رنگ آواز می کند
چراغ عمرم بی تو از رهی کوتاه سو سو می کند
شمعی دود می کند عمرم، جانم پیشکش می کند
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که درین غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
سعدی شیرازی
مردان خدا پرده پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند
فریاد، که در رهگذر آدم خاکی بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همّت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دوعالم طلبیدند
زنهار، مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق در آیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاهنظر غافل ازآن سرو بلند است کاین جامه به اندازه هرکس نبریدند
مرغان نظرباز سبکسیر، فروغی از دام گه خاک برافلاک پریدند
فروغی بسطامی
آنکه مرا داد به بیداد تویی
در حرم خاصه اسرار تویی
شور تو اندر دل و ما بیدلان
وای دل و وای دل و وای تویی
از شرر عشق تو این خرقه سوخت
سوخته ما هیمه و آتش تویی
در حرم و دیر کلیسا، کنشت
دیده تو را دید و پسندید تویی
هست تویی نیست تویی مست من
درد من و مرحم این درد توی
من که به عمری همه بر باد بودم
آنکه مرا داد به باد هم تویی
دف زن و نی بزن احساس کن
وآن همه من نغمه احساس تویی
دیده به اشکی که ز فرقت بسوخت
حول و لا گفتیم و این عشق تویی
نیما (ثانی)