دوست دارم بخوابم نسیم! شاید به این دلیل که تا نخوابم تو را نمی بینم .
دوست دارم بخوابم! اما نه برای همیشه فقط آنقدر که زیاد که بی نهایت به نظر برسد. الان نمی توانم بگویم چقدر!
دوست دارم بخوابم و وقتی که بعد از هزار سال بیدار می شوم دیوارها و سقفها، سنگها و آهنها و حتی شیشه ها کنار رفته باشند.
دوست دارم بیدار که می شوم تو باشی و تمام کودکیم، خورشید باشد و تکه کوچکی ابر سفید که به دنبال سایه اش بر روی انحنای دشت بدویم.
دوست دارم بیدار که می شوم تو باشی و تمام چیزهایی که رویا هایشان قبل از خودشان می آیند. تو باشی و شادیها و غم هایم و احساسی که شبیه هیچ کدام از اینها که گفتم نیست. چیزهایی که هیچ حجمی ندارد، بی رنگ و بی بو. حتی نامی ندارد تا صدایشان کنم. اما وقتی که نیستند انگار هیچ چیز وجود ندارد. بدون آنها زندگیم در یک شب بی انتها گم می شود.
نسیم جان! می دانم که امروز آن پیراهن سفید گلدارت را پوشیده ای که دوستش دارم. از بین درختهای سپیدار آرام آرام برای خودت راه می روی و برای دل کوچک گرفته ات می خوانی. موهایت را دسته دسته بافته ای، اینگونه به چنگ باذ نمی افتد این رشته های سیاه بی نهایت. وقتی که باد می زند زندگیم به آسانی موهایت پریشان می شود.
شب هایم را با موهایت رنگ می کنم سیاه سیاه، ستاره هایم برق خنده هایت است که روز به روز – بهتر است بگویم شب به شب – کمتر می شوند. کسی خنده هایت را می دزدد نسیم!
شبها وقتی دارم رویای تو را می بینم کسی دزدانه به خوابم می آید، ستاره هایم را می چیند و با خود می برد. خودت می دانی نسیم! زیاد اهل دنیا نیستم اما ستاره که نباشد چگونه باور کنم که خندیده ای؟ اصلا چگونه در این شب بی انتهای سیاه، بی خنده ات، خانه ام را پیدا کنم؟
در جاده آشنایی قدم می زنی و از من دور می شوی، سپیدار ها می آیند و می روند. سیاهی موهایت در سفیدی تن سپیدار ها می درخشد. باد با برگهای سپیدار و موهای تو بازی می کند.پیراهنت تکان می خورد و می پیچد لابه لای سفیدی پاهایت.
چقدر ابن جاده برایم آشناست نسیم! اما نمی دانی به کجا می رسد.
جاده آرام خم می شود و می پیچد، درختها می پیچند، تو هم می پیچی، لحظه ای درنگ می کنی و بعد آرامتر از آمدن بهار قدم در گندم زار سبزی می گذاری که از انتهای جاده شروع می شود. کف دستانت را روی گندمها می کشانی و می روی. باد موج دستانت را روی گندم زار پخش می کند ، موج بزرگ و بزرگتر می شود. آسمان و ابرها هم با گندم زار موج می گیرند و می چرخند.
سنگ در حوض زندگیم انداخته ای نسیم! همه چیز در هم می رود.
راستی کمی صبر کن نسیم! پنج روز دیگر به دنیا می آیم.آرامتر برو تا به تو برسم.
علیرضا 7 ساله