دیار غریب

 

من از دیار غربتم،

مرا به فردا بسپار؛

تا بیارامم در آغوش زمان.

رهایم کن، خسته ام ...!

شعرم چون کهنه کتابی ست غریب

 و چقدر سخت خواهد بود

بی حضورت ورق زدن خاطراتش.

دلی می خواهم به وسعت دریا

 پری برای پرواز،

جایی برای پر کشیدن  

که تو باشی و یک شاخه رز ...

 

انتظار گلبرگ

 

انتظارت را کشیدن چه زیباست!

چه زیباست! لحظه ای که چشم در چشم تو،

ململ نگاهت روحم  را نوازش خواهد کرد.

 می خواهم تو را در آغوش کشم،

و تو مرا با نوازشی از جنس گلبرگ،

در آبشار گیسوانت رها کنی.

 و من در آغوش تو

بی پروا برایت زمزمه کنم

" تو را من چشم در راهم ..."

 

نیما

نگاه


با هر نگاه شوریده تر می شوم

گویی که در آن ناگفته ای پنهان کرده ای

یا شاید گویی که پاکی چشمانت

تنم را می لرزاند.

برایم بخوان از عمق دیدگانت

که دیگر توان دیدن آنها را ندارم.

با آن نگاه مواجت،

چنان در قلبم جاری شدی،

که خود را از یاد برده ام.

نفسم را برای دیدنت در سینه حبس کرده ام،

چشمانم را برای دیدنت به چالش کشیده ام،

واین بار ثانیه ها لحظه دیدارت را شمارش می کنند ....!


نیما

انتظار


نمی دانی چه احساس غریبی ست،

تنها در این کوچه های شب زده قدم زدن.

می توان انتظار را حس کرد،

آن هنگام که برای رسیدنت؛

چشم به افق بسته ام

اکنون بهار  رسیده

خود را با نامت تزئین کرده

آرایشی از وسعت سبز

به حرمت پاکی ات بر تن کرده

و تو نیستی، نمی دانی!

برای این گران ترین لحظات

برای بودنت

آسمان چه سنگین گریه می کند

وقتی عطر تنت

بهار را نوازش می کند

باد چهره اش را دگرگون می کند.

می دانی؟!

هنوز در انتظارم  ...

دوباره شب می شود

قدم زنان بسوی افق می روم

تا در تو محو شوم ...!


نیما

خیال و تنهایی

 

نشسته ام به گوشه ای پا به دلم گذاشته ام
ماه رخت به قاب دل عکس تو را گذاشته ام

دوان دوان دویده ام در عطش وصال تو
در گذر از خیال تو دل به فنا سپرده ام

روی تو شد کعبه من جلوه نما قبله من
بیا که در نماز عشق سجده بسی گذارده ام

عشق تو می برد ز من عقل مرا به لحظه ای
من به هوای کوی تو از همه کس رمیده ام

 خیال تنهایی من پر شده باز ز نام تو
نام تو بر دفتر عشق به خون دل نگاشته ام

به عرش و آسمان بگو گریه کند به حال من
من به خدا رسیده ام از ته دل گریسته ام

ثانی رسد به کوی تو در گذر از خیال خود
سکوت خود شکسته ام پا به درون کشیده ام

ثانی (نیما)

غرق در تو


با نگاه به آن زلفان مواج
دل را چون قایقی کوچک
بر دریای گیسوانت رها می کنم،
امان که در این دریای پر تلاطم
خود را غرق در چشمانت کرده ام،
می دانی
همه چیز در هم می رود
وقتی تو نگاه می کنی ...!

نرگس مست


نرگس چشم مستت نشان دارد ز حال ما

آن لعل لبت جام می دارد از برای ما

 

ز روی ماه تو ای ساقی خراباتیم آخر

نوش همی کن پیاله ز رخسارت مدام ما

 

یکه زند روی ماه تو بر آسمان شب

نگینی که طلوع کند ز رخت در جان ما


نیما

هوای دگر

چرا سودای باران در دلم نیست

مرا عشق دگر در کالبدم نیست

 
چرا آهنگ بلبل بی قرار است

که جز نام تو ام نام دگر نیست

 
چرا دیگر دلم باز بی توان است

بگو عشقم گلم آخر چرا نیست

 
گفتی تو بیا عاشق شدن با من

مرا  عاشق شدن دیگر روا نیست

 
گر از ثانی گذر کردی رها باش

که در رسم فلک سوختن جفا نیست

 
نیما

چشمانت

 

غروب است و چشمانت برای من همه چیز

تو می دانستی که بدون چشمانت خواهم مرد

وقتی زندگی ام هاشوری از رنگهای مژگانت بود!

به راستی چشمانت را بستی ...!

 

نیما

بغض باران

چشمانم به یاد بارن تر می شود گاهی،

دریچه ای از قلبم را بسوی ترنم های زیبای ترانه هایت باز گذاشته ام،

تا بگویی

برای لحظه ای ...!

دوستت دارم.

حباب ثانیه شکست،

حجم سبز بغض شکفت،

دستم  را به سوی مهربانی آسمان باز کردم،

بوی باران را حس می کنم،

می بارد باران!


نیما