روزگار تنهایی

کس ندانست حال من

زین روزگار بی فا

بسته لب از هر سخن

نا گفته از جور و جفا

در فغان آمده ام،

بسته ام لب به سکوت؛

شعر، فریاد من است؛

فریاد، با ذکر خدا.

شده باز دفترِ من،

دفتر تنهاییِ من، 

تا نویسم جمله ایی

زین روزگار منِ تنهایی من ...!


بدون شرح

 

امروز فهمیدم، که عمری آب در هونگ می کوبیدم ...!

 

دل بی تاب

دلم بی عشق تو بی خانمان است به دور چشم تو پروانه سان است

مگیراز من رخ و آن چشم زیبا بیا تا در دلم تاب و توان است

نگاه

در میان آن نگاهی

 که شدم غریق و فانی

گفتم ...

قسمی به ابر و باران 

به نگاه خیس و لرزان

که نشسته ام به حالی

که صدا کنم خدا، خدایی

***

من شدم غرق تمنا

با جمال رخ زیبا 

گفتم ...

شعری از حس غریبم

حسی از حریر مهتاب

تو بشو طنین قلبم

تو که از جنس بلوری

***

شده ام مست و پریشان

با نگاه خیس و گریان

گفتم ...

که خدا تو خود خدایی

تو رفیق عاشقایی

بنویس به لوح قلبم

تو به عشق،

هر آنچه خواهی !


حب علی

الهی این دلم را پر ز عشق سرورم مولا علی کن

به اشک دیده ام قلب مرا آکنده از مهر علی کن


روم هر سو من خمار به دنبال رخ آن نرگس مست

تو ای ساقی مرا پروانه سان در آتش عشق علی کن


بخوان نام علی مرهم بر این دشت کویر خشک و بی نام

خدایا این دلم را شرحه شرحه در تب هجر علی کن


به آن گلبرگ که دارد  شبنمی از ذات پر مهر خدایی

به نور کعبه ات جانم دلم محشور با حب علی کن


به یارب الغیاث امشب کنی اشکم روان دست به دعایی

به ثانی بنگر و حالم ز خود برکن، شفیع ام را علی کن


عشق آسمانی

می کشم از آن نگاهت، غمی بر دوش خود تا آسمانها

می زنم این دل به دریا تا برم عشق تو را تا بیکرانها


به مهر افکنده ای بر خاک عشق این خسته جان را

بزن نقشی بر این خاکی که دارد، نشان از بی نشانها


سری شوریده دارم زین گل بشکفته در باغ و گلستان

بخوان نامی بر این عشق که دارد سوگلی در آسمانها


به زلفان سیه خونین دلی دارم مرا حاجت روا کن

شرابم ده تو ای ساقی، مرا با خود ببر تا کهکشانها


شرحه شرحه سینه ایی دارم  مملو از حرمان رویت

به رقص این قلم، ثانی فراموش کن تو این آه و فغانها


فروغ رخت

ای فروغ دیده ام از روی رخشان شما

می کشم جرعه از آن چاه زنخدان شما


دل که دارد عزم دیدار مه رویت صنم

تو بگو بازگردد یا برآید چیست فرمان شما


من بگردم همچو پروانه به دور روی مست

تا بچینم تحفه ای از باغ و بستان شما


با نگاهی تازه گردان روح و این جان مرا

تا چو اختر من ببوسم خاک ایوان شما


"با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما"


ساقیا امشب بیارای حال این خسته دلان

با دف و نی همراه می کن جان من،  جان شما


سینه ثانی بسوخت در آتش عشقت چو شمع

حال من دارد نشانی بس  از آن حال شما


نیما

خورشید

در جاده ای رو به دشتی سبز

چشم به افق دوخته ام

و در میان نور چشمانت

خورشید را از یاد برده ام.

بتاب خورشیدم 

روشن کن

گرم کن ...!

غروبت چه سنگین است خورشیدم،

وقتی هوای زندگی ام ابریست!

هدیه کن باران را

تازه کن جانم را.

سنگین است غروبت

وقتی سایه ایی بلند

از من بر من حاکم می شود.

و باز تنهایی ...!

غروب است و من،

نشسته ام به خیال،

با تو می گویم،

طلوع کن، طلوع، خورشیدم ...!

که من، سرشار از احساسم ...!


دل شکسته

من برای تو می نویسم

از غروب سرد پائیز

جائی از جنس سکوت و،  هوایی از گریه لبریز!

می نشینم رو به سویی،

رو به سوی آن خدایی،

به دعایی از ته دل می نشینم تا بیایی.

می نویسم روی برگی،

برگی از تبار  تنهایی و غربت،

غصه های این دلم را،

تا نگفته های فردا!

می سپارم به دست باد و این هوای مه گرفته ...!

تو بخوان از  این دل شکسته،

از غباری  که، به روی چهره بسته،

در میان اشک و تردید،

چه به لحظه ها گذشته.


چون رویت بدیدم

 چون رویت بدیدم، به ماه سلام گفتم
چشمانت را دیدم و خورشید را ثنا گفتم
لبخند زدی
 بر دل نشستی، دل را بدرود گفتم
تو نبودی
ابر را بوسیدم، باران را سلام گفتم
لحظه دیدارت خاطره ایست
 بیا که برایت عاشقانه ترین عاشقانه را گفتم.

نیما